بعد از سالها!

دلم نمیخواد اینجا رو پاکش کنم ... هنوز برام جذابیت داره ... هنوز میخونمش برام جالبه ... یه چیزایی هست که حتی یادم رفته بود و اینجا خوندمش بامزه بود ... چه روزایی داشتم و چه روزایی دارم! همه چیز عوض شده ... به نظر من پیشرفت کردم از همه نظر ... حتی میتونم بگم بقیه هم پیشرفت کردن!

مامان اینا بعد از سالها خونه شون رو فروختن و تو برترین موقعیتی که میشد اثاث کشی کردن! تو خرداد دم زایمان من ... تو امتحانهای مامان . بالاخره دماوند ساخته شد و عجب چیزی هم شد:) ما هم بالاخره جایی داریم که پنجشنبه جمعه ها بریم توش:)

من و مرتضی نی نی دار شدیم یه دختر خوشگل به اسم آمیتیس ... بالاخره اون اسمی که دوست داشتم رو روش گذاشتم ... داشتم فرش قرمز مامی سایتم رو که سیو کردم میخوندم دیدم نوشتم الان آرزوم خونه دار شدنمه! خوب بحمدلله خونه دار هم شدیم! پیارسال زمستون ... یعنی 15 اسفند تحویلش گرفتیم و شب عید اثاث بردیم ... همونجایی که دوست داشتم با همون مشخصاتی که تو ذهنم بود! بعد از چند ماه نی نی اومد تو دلم که اونم باز آرزوی بعدیم بود ... الانم مدتهاس تو همدان هستیم ... یعنی خود خود همدان که نه نرسیده بهش تو فامنین .

افشین و سیما امسال خونه خریدن و آنیتا دیگه خانومی شده واسه خودش ... الان 4 سال و 8 ماهشه ... مهد میره همچنان ... کلاس موسیقی و اسکیت و خلاصه کلی هنرمند شده بچم:*

آرش و بهار همچنان درگیر ... باران 2 سال و 5 ماهش تموم شده ... اونم مهد میره و کلاس موسیقی ... خوب اگه نمیرفت جای تعجب داشت! که چرا آنیتا این کار رو کرده و باران نکرده! بهار تخصصش رو گرفت ... آرش یه لیسانس گرفت و یه فوق . تازگیا کار پیدا کرده ولی نمیدونیم چجوری میشه فعلا ... شاید از اونجا برن یه شهر دیگه ...

مسعود ازدواج کرد ... با دختری که از هیچ نظر با من سنخیت نداره ولی خوب از همه ی جاریهام باز منطقی تره! کلی پیشرفتهای اجتماعی داشت مسعود ... حتی در حدی که دلش برای ما تنگ میشه و زنگ میزنه قربون صدقه ی آمیتیس میره !

دیگه کی؟ مرضیه همچنان در همون حالتهای قبلیه! هنوز نمیشه خیلی بهش نزدیک شد ... دوری و دوستی!

خلاصه که زندگیمون میگذره و بدک نیست ... ایشالا که همه ی دوستان هم خوش باشند:*

/ 0 نظر / 20 بازدید